
در کتابهای فلسفی و حوزوی و دانشگاهی اصطلاحاً ارسطو را میگویند معلّم اول و فارابی را میگویند معلّم ثانی این اصطلاح است اما مرحوم صدرالمتألّهین دارد که معلّم اول برای جوامع بشری وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است معلّم ثانی علیبنابیطالب این حقّی است اینها هستند که علوم اصلی را به بشر دادند اینها این حرفها را آوردند بعد دیگران این حرفها را گرفتند دیگر, خب پس معلّم کتاب و حکمت در بین بشر وجود مبارک پیغمبر است و بعد حضرت امیر اما وجود مبارک پیغمبر متعلِّم مِن الله است ﴿وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ﴾[1] به پیغمبر فرمود ما چیزهایی را یادت دادیم که تو نبودی که یاد بگیری خب بشر عادی تا تعلیم الهی نباشد چگونه از غیب و شهود خبر میدهد این ﴿أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ﴾ نشان میدهد که وجود مبارک پیامبر گیرندهٴ این معارف الهی است اینها را خوب فهمید و از این به بعد شرحش, تبیینش که فرمود تو باید تبیین کنی ﴿وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ﴾.
پی نوشت
1. سورهٴ نساء, آیهٴ 113.
مرحوم صدوق، خدا حشرش را با انبیا و اولیا کند!ایشان به دعای وجود مبارک ولیّ عصر به دنیا آمده، به برکت حضرت عبدالعظیم(سلام الله علیه) بسیاری از افراد سعی میکردند مردههایشان را بیاورند در کنار قبر حضرت عبدالعظیم. ابن بابویه را هم که از بزرگان بود آنجا نزدیک حضرت دفن کردند. مرحوم آقا علی حکیم در رساله سبیل الرشاد فی علم المعاد که یک رساله مختصری است در علم معاد، ایشان در اوایل رساله این فرمایش را دارند مرحوم آقا علی حکیم ذنوزی برای دویست سال قبل است. گفت یک باران فراوانی آمد و تندباد آمد و بسیاری از قبور ری فرو ریخت و مردم که میرفتند زیارت بکنند میدیدند جمجمههای سر و استخوانها و اینها کم و بیش پیداست یک طرف نگاه کردند دیدند یک پارچه سفیدی هست. بررسی کردند دیدند کفن سالمی است، قدری جلوتر رفتند دیدند بدن سالمی است. اینها نمیدانستند او کیست! از محققان و کارشناسان آن منطقه بررسی کردند معلوم شد که قبر مرحوم ابن بابویه صاحب من لا یحضره الفقیه است آن وقت مردم تهران دسته دسته به زیارت این بزرگوار آمدند. مرحوم آقا علی میگوید که من آن روزی که میخواستم بروم دیدم که صف بود من صبر کردم که جمعیت قدری کمتر بشود بعد از تقریباً بیست روز خودم مشرّف شدم به زیارت. بین من و او هشتصد سال فاصله است، چون آقا علی دویست سال قبل مُرد و مرحوم ابن بابویه هم هزار سال قبل، گفت بین من و ایشان هشتصد سال فاصله است بدن تازه است، کفن تازه است. این ابن بابویه با این قداست که عمری را در راه دین گذراند، چندین کتاب نوشت که همه این کتابها کتاب قیّم است. این توحید صدوق از قیّمترین کتابهای مرحوم ابن بابویه است.
اگر خدای سبحان بخواهد ملّتی را بگیرد، قومی را بگیرد، قبیلهای را رسوا کند، لازم نیست از جای دیگر لشکرکشی بکند، گاهی ممکن است نظیر ابرهه که برای او آن طیر ابابیل را میفرستد که از خارج لشکرکشی کرده؛ اما گاهی اگر بخواهد ملّتی را، قبیلهای را، شخصی را بگیرد با دست خود آنها، آنها را میگیرد. فرمود: «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُه ... وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه» [1]اعضا و جوارح شما سربازان الهیاند. اگر خدا خواست کسی را بگیرد با دست او با پای او با زبان او، او را میگیرد. چیزی را امضا میکند رسوا میشود. حرفی را میزند رسوا میشود جایی میرود رسوا میشود. این طور نیست که اگر خدا خواست ـ معاذالله ـ کسی را بگیرد از جای دیگر لشکرکشی بکند. اینکه فرمود: ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾،[2] یک اصل جامع قرآنی است
پی نوشت :
[1]نهج البلاغة (للصبحی صالح)، خطبه199.
[2]. سوره فتح، آیه4.

کسی آمده خدمت امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد که اسم اعظم را میخواهم از شما یاد بگیرم. هوای سردی بود آب سردی هم در حوض بود حضرت فرمود برو در حوض، این هم فرمایش امام را اطاعت کرد. مگر یک انسان در آن هوای سرد در این آب یخبسته چقدر میتواند مقاومت کند؟ این خیال کرد که اوّل مثلاً عادی است. بعد وقتی که دید میلرزد، مرتّب میلرزد، مرتّب میلرزد، مدام استغاثه کرد، مدام استغاثه کرد که مرا در بیاورید به اذن امام کسی او را در نیاورد. بعد از ته دل ناله زد: «یا الله اغثنی»! حضرت فرمود اسم اعظم از اینجا شروع میشود.[1] اسم اعظم حال است مقام است. آن جایی که وقتی کسی در اتاق عمل میرود پزشک ناامیدش کرده آن پدر یا آن مادر چگونه ناله میزند؟ این آغاز راه اسم اعظم است. اسم اعظم مفهوم نیست که انسان در حال عادی چند تا ذکر را بگوید که «یا الله»، «یا الله»، «یا الله» بتواند مشکلی را حلّ کند. مقام است که آغازش از آن ناله شروع میشود، به هر حال جنگ درونی است، اینجا آه میخواهد سلاح بیرونی آهن است، سلاح درونی آه است «وَ سِلَاحُهُ الْبُکَاء» [2]
پی نوشت :
[1]. روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، ج1، ص69.
[2]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص850.